هنوز قلم پا به پای شاعری راه می رود که پاهایش بر سیمان خیس پیاده رو ردپایی به جا نمیگزارد
و دست هایش
با احترام به ویلچری...
با تصنع:یادگار جنگ است
انقدر ها هم بزرگ نیست که شعرهایش را...
و حالا دست هایش را قایم می کند
گل یا پوچ؟
نه من شاعر پوچ گرایی نیست!
آرمانگرایی؟
نه!
آزادی خواهی؟
نه!
عدالت...
نه!نه!نه!
پدر تو را به خدا فلکم نکن
پدر تورا به خدا فلکم کن شعرهایم...
آنها هنوز پا به پای من نرسیده اند
کودکان نوپایم را...
حالا شعر هایم با من از سیمان خیسی رد می شوند که رد ممتد ویلچر را حک می کند
و دستهایشان را قایم می کنند و دستبد را...
و با غرور می گویند:
پاهایم؟یادگار جنگ است...
-------------------------------------------------------------
دلم برای خودم می سوزد
برای کلاغی که هنوز در هبوت زمین عزادار است
دلم برای خودم می سوزد
برای ماده الاغی که برای آزادی لگدی هم نپراند
دلم...
گرگ ها هم به قانون جنگل احترام گذاشتند


